پایگاه شهید سید حسین هدایی- قم
 
دوستان و دشمنان بدانند اگر از سرهایمان کوه ها بسازند فرزندانمان هرگز در کتاب تاریخ نخواهند خواند امام خامنه ای را تنها گذاشتند.---- سربازان گمنام امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الله هستش عالم و رحیم

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

پس شیطان هست بد و زشت و رجیم

آری خدا هست دانا و رحیم

عالم بخشنده زیبا و کریم

جان من هر لحظه در بند بند اوست

چشم من هر لحظه در دیدار اوست

یا کریم و یا رحیم و یا احد

یا مقلب و القلوب و جان و قلب

ای کسی که در خوابم هستی

ای کسی که هستی در این هستی

جان من هر لحظه آرامم بکن

قند و گلاب در جانم بکن

زندگیم را تو نورانی بکن

نور سبزی از شراب دین بکن

جامی از شراب خالص دارم

این را از تو به خودت دادم

نون سفره ام را ارزانی ده

جا نمازم را تو نورانی ده

ای جانا از بهار تا اسفند

ادغام کن آن را با خود بند بند

یک بند از عشق و از جانداری

یک بند از سبز و از دینداری

این بودش قصه ی من با خدا

چونکه جانم است از سوی خدا


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٩/۳٠ توسط سربازان جنگ نرم امام خامنه ای

به یاد شهیدان سید حسین هدایی و شهید مهدی باکری

دیده ام، تن های بی سر را به خاک 
سینه ها دیدم فراوان، چاک چاک 
آسمان، در چشم یاران تنگ شد 
مسجد و محراب از خون، رنگ شد 
سنگ و خاک جاده با خون شسته ایم 
زیر آوار، آشنایان جسته ایم 
این همه بیداد، آخر بگذرد 
زخم تیر و تیغ و خنجر بگذرد 
شهر من! ای شهر پر آوای درد 
ای نشان پایداری در نبرد! 
زیر هر گامی شقایق کاشتیم 
تا که این پرچم فرا افراشتیم 
قلب تاریخ زمینی شهر من! 
غرقه در خون این چنینی شهر من !



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٢/٧ توسط سربازان جنگ نرم امام خامنه ای
روزگاری شهر ما ویران نبود/
دین فروشی اینقدر ارزان نبود
 
صحبت از موسیقی عرفان نبود
هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود
دختران را بی حجابی ننگ بود
رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود
دختر حجب حیا، قرتی نبود/
خانه فرهنگ کنسرتی نبود
مرجعیت مظهر تکریم بود
حکم او را عالمی تسلیم بود
یک سخن بود و هزاران مشتری
آن هم از لوث قرائت ها بری
وای که در سالهای سیاه دو هزار/
کار فرهنگی شده پخش نوار
ذهن صاف نوجوانان محل/
پر شد از فیلم های مبتذل
پشت پا بر دین زدن آزادگیست
حرف حق گفتن عقب افتادگیست
آخر ای پرده نشین فاطمه/
تو برس بر داد دین فاطمه
بی تو منکر ها همه معروف شد
کینه توزی با ولی مکشوف شد
در به روی رشوه گیران باز شد
دشمنی با نایبش آغاز شد
بی تو دلهامان به جان آمد بیا/
کاردها بر استخوان آمد بیا
گوش کن اینک نوای جنگ را/
قصه ای از شهر بعد از جنگ را
قصه ای پرسوز و تاب و التهاب/
قصه ای تلخ و سراسر اضطراب
قصه شهری که غرق درد بود/ آتش شهوت درونش سرد بودشهر ما شب های خیبر یاد داشت
رمز یا زهرا و حیدر یاد داشت
شهر ما همت درون سینه داشت
با شهادت انس از دیرینه داشت
شهر ما روح خدا در دست داشت
صد هزاران عاشق سرمست داشت
ناگهان این شهر ما بی درد شد
آتش غیرت درونش سرد شد
حال رازها در شهر قصه چپ شده
پوشش خاکی لباس رپ شده
دیگر از جبهه درین جا رنگ نیست
دیگر آن حال و هوای جنگ نیست
یا خمینی ای خلیل بت شکن
خیز و بنگر فتنه های شهر من
جبهه و یاران من گم گشته اند
غرق در نسیان مردم گشته اند
پس چه شد یاد پرستوهای جنگ؟
یاد جبه یاد آن خونین تفنگ
شهر من حجب و حیایت پس چه شد؟
ناله مهدی بیایت پس چه شد؟
ای بسیجی کو صفای جبهه ها ؟/
کفر نگویم کو خدای جبهه ها ؟
ای جماعت ناله ام را بشنوید
/ درد چندین ساله ام را بشنوید
ای شما آن سوی آتش رفتگان
ای شما آغوش لیلا خفته گان
بنگرید این لکه های ننگ را
فتنه های شهر بعد از جنگ را
عده ای با نامتان نان می خورند/
ای شهیدان خونتان را می خورند
جنگ رفت و شهر ما تاریک شد/
راه وصل عاشقان باریک شد
تا شما رفتید مردم ریایی شدند/
و برخی دگر شیمیایی شدند
نه آن شیمایی که در جنگ بود/
نه آن گاز سمی که بی رنگ بود
همانانی که رنگ ریا می زنند/
و بر سینه سنگ خدا میزنند
همانانی که یادی ز دین می کنند
فضا را پر از ادکلن می کنند
به یک چک رشوه خور میشوند
به یک حکم مسئول کل میشوند
همانانی که در بی حجابی تکند
سزاوار یک قبضه نارنجکند
به سنگ تهاجم محک می شوند/
و مثل عروسک بزک میشوند
از اینها بپرسید که مهران کجاست؟/
شلمچه حلبچه فاو و مریوان کجاست؟
از اینها بپرسید که همت که بود؟/
از این ها بپرسید بقایی که بود ؟
از این ها بپرسید که بابایی که بود؟/
رجایی، حسنپور، اللهیاری که بود؟
کسی فکر گلهای این باغ نیست/
کسی مثل آن روزها داغ نیست
همه ناگهان عافیت خو شدند
و یک شب از این رو به آن رو شدند
کسی بر شهیدان سلامی نگفت
رضای خدا را کلامی نگفت
بیایید که مردم بهتر شویم/
در این آبشار خدا تر شویم
بیایید تجدید پیمان کنیم/
نگاهی به قبر شهیدان کنیم

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٤/٢/٢٧ توسط سربازان جنگ نرم امام خامنه ای

میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی آشیان در آوردیم
وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم


چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان در آوردیم
لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرما پزان در آوردیم


به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم
به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم


چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم
شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم - نان  در آوردیم -


برای این که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردیم *
به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی خانمان در آوردیم


و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٧/٦ توسط سربازان جنگ نرم امام خامنه ای